تبليغاتX
افسوس که این عمر بافسوس گذشته


افسوس که این عمر بافسوس گذشته

زمان میگذرد،به سرعت...

وبلاگم وارد چهار سالگي شد...

خوب پايداري كرده ام.....!

صد و چهل و هفت مطلب نوشته ام...كه

براي هر سال ميشود چهل و نه پست.

آمار بدي نيست!


پ.ن۱:خوشحالم كه اينجا هست و من هم هستم.سه سال گذشت و من در اين سه سال ياد گرفتم از شماها...دوستاني رفته اند و دوستان جديد آمده اند...دوستاني هم از قديم هستند...اينجا به حضور همه شماها نياز دارد...وبلاگ بي خواننده ميشود دفتر خاطرات!

پ.ن۲:خواستم حال و هواي وبلاگم رو با تغيير قالب عوض كنم.كلي طول كشيد تا يه قالب رو انتخاب كنم.اميدوارم خوب باشه اين قالب  جديد!

 

شنبه 19 فروردین1391 | 0:19 | یک پروانه | |

امان از اين مراسم عروسي...نميروم كلي حرف ميشنوم كه تا مدتها جاي تركشهايش دلم را ميسوزانند،ميروم كلي صحنه هاي ضد حال ميبينم كه باز هم تا مدتها دلم را ميسوزانند!

امروز به اين نتيجه رسيدم كه همان نرفتن و تحمل تركش حرفها بهتر است تا ديدن بعضي چيزها!


پ.ن برابر متن:عروس خانمي كه من او را به عنوان يك دوست و همكار با اعتقاد ميشناختم،ديشب تو مراسم عروسيش بي حجاب بود...تو ماشين تو خيابون...خواهرش هم كه انگاري به آقاي داماد محرم شده بود!

چطوري دربارشون فك ميكردم.چه جوري خودشونو نشون داده بودن...قاطي كردم،به چي ميشه اعتماد كرد...

چهارشنبه 9 فروردین1391 | 1:18 | یک پروانه | |

آرزو ميكنم نوروز امسال آغاز روزهايي  باشد  كه 

                                               هميشه آرزو داشته ايد


پ.ن:عيدتان مبارك...بهاري باشيد

پنجشنبه 3 فروردین1391 | 0:46 | یک پروانه | |

پای رفتن ندارم،روي نيمكت وسط حياط مينشينم.قيافه بچه ها از ذهنم ميگذرد،آن چشمها و آن نگاه هاي بي قرار،آنها بي تقصيرند و بي گناه!

آنها هم مثل همه كودكان ديگر دلشان روزهاي خوب و خوش ميخواهد.آنها براي داشتن اين نوع زندگي هيچ تقصيري ندارند.انها بي گناه و معصومند درست مثل همه بچه هاي ديگر كه من و شما ميشناسيم.آنها هم مثل همه كودكاني كه من ميشناسم دلشان از ديدن كتانيهاي ماركدار و زيبا غنج ميرود.آنها هم دلشان تنگ بلوري ميخواهد و ماهي قرمز.آنها هم مثل من و شما دلشان سبزي پلو ماهي شب عيد ميخواهد.امّا....

و همه مشكلات از همين امّا شروع ميشود...

امّا...امّا...آنها پدري ندارند كه سايه سرشان باشد و نان گرم بگذارد ميان سفره شان، آنها مادري ندارند كه آغوش گرمشش بشود پناهگاه اين روزهاي سردشان...و اين امّاها تمامي ندارند...

چشمان خسته و مضطرب مدير مدرسه و لبهاي بسته كودكان ،سخنها وحكايتهاي ناگفته بسيار دارند...

و من مانده ام چه كاري ميتوانم براي آنها انجام دهم...


پ.ن برابر متن:وقتي قرار شد برم مدرسه و بچه ها رو از نزديك ببينم نميتونستم حدس بزنم كه با چه وضعيتي روبرو ميشم.باورش برام خيلي سخت بود كه از يه مدرسه با۳۰۰ دانش آموز،۲۰۰تاشون يا يتيم باشن و يا بد سرپرست(پدر يا مادريا هردوشون تو زندان يا معتاد)!!

جمع شدن اينهمه بچه تو يه مدرسه دولتي خيلي عجيب بود ولي واقعيت داشت.نكته عجيب تر اين بود كه اكثرشون تو خانواده هاي پر جمعيت زندگي ميكردند.مدير يه بچه ۸،۹ساله رو نشونم داد،ميگفت يه ماه قبل پدرش رو از دست داده و۵تا خواهر وبرادر داره كه سنشون از۲سال تا۱۸ساله.حالا اين خانواده موندن با يه دنيا نداري!

خيلي سعي كردم به كمك دوستانم در موسسه كاري براشون انجام بدم.كمي بسته هاي خوراكي و يه كمي هم پوشاك امّا نتونستيم برا همشون اين كمك رو بكنبم واقعا از عهده مون خارج بود به خاطر همين فقط به اونايي كمك كرديم كه خيلي محتاج بودن...

عيد نوروز،برا خيليها نوروز نيست!كهنه روزيه مثل روزهاي قبلشون،حتي سياهتر و تاريكتر.كاش بشه ابرهاي سياه رو از رو زندگيهاشون پاك كرد و به جاش خورشيدي كشيد به بزرگي دستهاي مهربون همه آدمهايي كه نميتونن كسي رو توي غم ببينن...

به اميد ِ روزي كه هيچ بچه ايي گرسنه  نخوابد و بي لباس نماند...

ويژهِ ويژهِ ويژه براي يك دوست:رفيق،ممنون براي آمدنت...هنوز دلم كودكانه در رقص است!

پنجشنبه 18 اسفند1390 | 0:38 | یک پروانه | |

کسی به من گفت:

روی زمین که بهشتت را نیابی

در آسمان هرگز بهشتي نخواهي داشت!


پ.ن:اينجا بهشت كه ندارم هيچ...ميان جهنم دست و پا ميزنم...تو بگو درآسمان بهشت خواهم يافت؟!

ویژه ِ ویژه برای یک دوست:همه آمدند غیر از تو!

 

جمعه 28 بهمن1390 | 21:12 | یک پروانه | |

 به یکی از مراکز خرید رفته ام،هميشه ديدن مردمي كه خريد ميكنند برايم جالب بوده،هيچ دقت كرده ايد بعضي ها با چه وسواسي خريد ميكنند و بعضيها جوري خريد ميكنند انگاري كسي مجبورشان كرده!

سبدهاي ِ خريد كه كه لبريز اند از همه چيز توجه ام را جلب ميكنند.هميشه نزديكيهاي ايام نوروز فروشگاهها پر ميشوند از مردمي كه ميخواهند همه چيز بخرند،ضروري و غير ضروري.اما حالا كه تا عيد خيلي مانده چرا مردم اينهمه براي خريد حريص شده اند!

بسته هاي شكلات را روي دستگاه گذاشتم تا متصدي فروشگاه قيمتشان را برايم حساب كند.مرد آهسته سرش را بالا آورد و با چشماني پرسشگر مرا نگاه كرد،وقتي سكوت مرا ديد،پرسيد فقط همين؟!و من با لبخند پاسخ دادم بله!

او كه انگاري تازه متوجه شده پرسشش بي مورد بوده،با دستپاچه گي ميگويد:از بس مردم يه كوه وسيله جلوم ريختن،تعجب كردم.من در حاليكه هنوز لبخند به لب داشتم،سرم را به نشانه اينكه متوجه شده ام منظوري نداشته،تكان دادم!

....

درون تاكسي نشسته بودم و غرق در افكارم بودم كه يكي از مسافرين،به راننده تذّكر داد كه مسيرش را اشتباهي رفته،راننده با آرامش به او گفت كه حواسش هست.مرد مسافر كه متوجه اشتباهش شده بود سري به تاسف تكان داد و گفت:اي آقا،ببخشيد...اين روزا اسمه خودمم يادم ميره،چه ميشه كرد...

و اينگونه سر حرف باز شد و نميدانم از كجا به گراني اجناس رسيد...

راننده گفت:من دو سه روزي رفتم شهرستان.وقتي ميرفتم مرغ كيلويي ۳۳۰۰بود و حالا كه برگشتم ۳۶۰۰.يعني روزي ۱۰۰تومن به قيمتش اضافه شده،ببين تا شب عيد چي بشه!!!

مرد مسافر با عصبانيت گفت:آقا،نخريد...سزاي گران فروش نخريدن است.راننده پاسخ داد:نميشه نخوريم كه!اما مرد مسافر گفت:چرا نميشه.يه عده از هر موقعيتي استفاده ميكنن.شب يلدا،شب چهارشنبه سوري،شبهاي عيد و...تازگي هم كه اين مسئله تحريم!!اگه ما با هم يكي ميشديم و يه هفته،فقط يه هفته هيچي نميخريديم،همينا بهمون التماس ميكردن...همه چي رو دستشون مي موند و ميگنديد! ما مدام نق ميزنيم كه گرونيه و نداريم و چنين و چنان،اما هر وقت بريم بازار با كلي خريد برميگرديم كه خيليهاشم نميدونيم برا چي خريديم!!! 

مردم مسافر به مقصدش رسيد و پياده شد.تاكسي دوباره در سكوت فرو رفت...


پ.ن۱:شكلاتها رو براي مولودي ميخريدم.براي روز ميلاد پيامبر(ص).عيدتان مبارك با تاخير.

پ.ن۲:من اصلا قيمت مرغ و گوشت رو نميدونم!راست و دروغش پاي جناب راننده!

ويژه براي يك دوست:ميداني مدتهاست يادم نكرده اي...قهري؟!... يا سرت شلوغ است؟عيبي ندارد رفيق!تو خوش باش،مرا همين بس.

دوشنبه 24 بهمن1390 | 23:45 | یک پروانه | |

بچه که بودم،از انقلاب و۲۲بهمن فقط تزئين شدن كلاسها و جشنها و تعطيلي اش را دوست داشتم.يعني همين قدر ميفهميدم!

بزرگتر كه شدم،روزهاي دهه فجر برايم تبديل شد به تهيه روزنامه ديواري و رقابت با بقيه،يعني كمي بيشتر مي فهميدم!

بعدها دانشگاه حال و هواي ديگري داشت...بحثها و نظريه دادنها...يعني داشتم مي فهميدم!

و حالا....

شك دارم كه فهميده باشم اين داستان ِ راستان را...


پ.ن:امشب  برنامه"صراط"را ديديد؟ماندن روي صراط چقدر سخت شده است اين روزها...

بي ربط با پست:برف باريده در ديار من...وسياهيها زير سفيدي برف گم شده اند...كاش هميشه برف ميباريد!

چهارشنبه 12 بهمن1390 | 23:17 | یک پروانه | |

چقدر ترسناک است

                 که برای فهمیدن حقیقت

 از طنابی بالا بروی

                 که از دروغ بافته شده است


پ.ن:تفسیرش با شما!
چهارشنبه 28 دی1390 | 22:42 | یک پروانه | |

وجود ما معمائیست حافظ                       

 که تحقیقش فسونست و فسانه


پ.ن۱:امروز باورم شد كه کار هیچ کدام از ما نیست که بتوانیم همدیگر را بشناسیم!

پ.ن۲:فک میکردم خوب میشناسمش،فك ميكردم رفيقمه،فك ميكردم پاي رفاقتم هست اما... حالمو گرفت همچین  که الان تو شناختنه خودمم شك دارم!!!!!!!!!!!!!!

 

چهارشنبه 21 دی1390 | 23:27 | یک پروانه | |

هیچوقت نمیتوانید با مشتی گره کرده دست کسی را به گرمی بفشارید.

                                                                                                   (گاندی)


پ.ن:جايي خواندم خشونت هرگز خشونت را محو نمیکند بلکه تنها بر شدت آن می افزاید.این روزها میکوشم به روي ِ کسانی که باعث عصبانیتم میشوند لبخند بزنم و به آنها عشق هديه كنم...

 

جمعه 16 دی1390 | 20:5 | یک پروانه | |

www . night Skin . ir